فريد الدين العطار النيسابوري
331
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چون نمىماند ز من نام وجود * چون به خدمت پيشت افتم در سجود ؟ گر تو مىبينى كسى را آن زمان * من نيَم ، آن هست هم شاهِ جهان گر تو يك لطف و اگر صد مىكنى * از خداوندى تو با خود مىكنى سايهاى كو گم شود در آفتاب * زو كى آيد خدمتى در هيچ باب ؟ هست ايازت سايهاى در كوىِ تو * گم شده در آفتابِ روى تو چون شد از خود بنده فانى او نماند * هر چه خواهى كن ، تو دانى ، او نماند . » [ وادى ششم در حيرت ] بعد از اين وادىِ حيرت آيدت * كار دايم درد و حسرت آيدت هر نفس اينجا چو تيغى باشدت * هر دمى اينجا دريغى باشدت آه باشد ، درد باشد ، سوز هم * روز و شب باشد نه شب نه روز هم از بنِ هر موىِ اين كس ، نه به تيغ ، * مىچكد خون ، مىنگارد : « اى دريغ ! » آتشى باشد فسرده مردِ اين * يا يخى بس سوخته از دردِ اين مردِ حيران چون رسد اين جايگاه * در تحيّر مانده و گم كرده راه هر چه زد توحيد بر جانش رقم * جمله گُم گردد ازو « گُم » نيز هم .